رضا قليخان هدايت

131

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بر ريزش خون او چه خيزم * خونى كه ندارد او چه ريزم گفتا برم اى جوان چه پويى * گرنه اجلى ز من چه جويى يا دود دلم ز دور ديدى * در جستن آتشى دويدى بوسيد زمين و رفتش از پيش * جاى سر او به كف سر خويش پيش ملك آمد از ره دور * كاى قهر تو را زمانه مقهور چندان‌كه خرابه‌ها دويدم * آن خانه خراب را نديدم مانا كه به دشت مرده باشد * يا جانوريش خورده باشد بردن محمل ليلى را به خانهء ابن سلام شوهر او و آمدن مجنون و ملاقات با وى كردن آن روز كه مهد آن پرىروى * مىشد ز قبيله جانب شوى از قافله نامناسبى دون * بر قلهء كوه ديد مجنون چون نالهء او ز دور بشنفت * از راه به‌سوى او شد و گفت تو باديه را حصار كرده * آهو دگرى شكار كرده اكنون رود آن نگار بدخوى * از خيل پدر به خانهء شوى ور گفت منت نه استوار است * اين قافله بين كه در گذار است مجنون سوى محمل آمد از دور * مىگفت خراب حال و رنجور دستى كه تو را كشد در آغوش * آن دست بريده باد از دوش چشم نگرندهء تو مادام * از پوست برون چو مغز بادام ليلى چو شنيد برزد آهى * كز خرمن مه نماند كاهى مىگفت به آب ديده كاى يار * اى از قدم تو بر دلم خار آن كس كه به دوزخ آورندش * او خود نرود كه مىبرندش چون مرده نه خود روان به گورم * كايام همىبرد به‌زورم